حافظ پشت میزش نشسته و در حال گذراندن دوره تحقیرآمیز بهبود عملکرد (PIP) است. مدیر منابع انسانی که در واقع پلیس مخفی سازمان است، او را یک «نیروی سمی» میداند که با «فرهنگ سازمانی» همخوانی (Cultural Fit) ندارد. مشکل حافظ این است که او نمیتواند خود را با «عقلانیت ابزاری» که تئوریسینهای مکتب فرانکفورت (مثل آدورنو) به شدت نقد میکردند، تطبیق دهد. در عقلانیت ابزاری، هر چیزی (حتی زبان، شعر و احساس) تنها زمانی ارزش دارد که ابزاری برای رسیدن به سود باشد…علاوه بر این، حافظ قربانی پدیدهای روانشناختی به نام «مثبتاندیشی سمی» است. سازمانهای امروزی انتظار دارند کارکنان نه تنها کار کنند، بلکه «وانم
گروه اندیشه: احمد آخوندی و دکتر محسن جاوید موید، در مقاله ای مشترک که برای انتشار در خبرگزاری خبرآنلاین نوشته اند، تلاش کرده اند موقعیتی را به تصویر بکشند که بر اساس آن اسطوره های ادبیات ایران زمین، در سازمان های مدن قرار گرفته و در نهایت به سرنوشت عجیبی گرفتار می شوند. این یادداشت روایتی است آزمایشگاهی و کمدی-تراژیک از برخورد خیالی نوابغ ادبیات، اندیشه و اسطورههای کهن ایران با ساختار بیروح و کنترلگر سازمانهای مدرن. تصور کنید چه رخ میداد اگر هیأتمدیرهای دچار توهم کنترل همهجانبه، چهرههایی چون رستم، فردوسی، حافظ، سعدی، عبید زاکانی، کاوه آهنگر و خواجه نظامالملک را در یک «دفتر اپنآفیس» استخدام میکرد تا با متدولوژیهای چابک، داشبوردهای مدیریتی و شاخصهای کلیدی عملکرد (KPI)، آنها را به سودآوری برساند.
نویسنده با تحلیل فرآیندهای مدرن کار از عینک جامعهشناسی، روانشناسی و نظریه انتقادی نشان میدهد که چگونه بوروکراسی مدرن یا همان «قفس آهنین» ماکس وبر، تفکر رهاییبخش و نبوغِ اصیل انسانی را به نفع کنترل و محاسبات تقلیل میدهد. در پردههای مختلف این تحلیل، رستم درگیر اسپرینتهای بیپایان و سندروم ناجی میشود، فردوسی با گیمی فیکیشن و ازخودبیگانگی مارکسیستی ناشی از مصادره شاهنامهاش روبه رو میگردد، و حافظ به جرم عدم همخوانی با مثبتاندیشی سمی و مقاومت در برابر سراسربینِ ارزیابی ۳۶۰ درجه اخراج میشود. در همین حال، سعدی فریب شعار «امنیت روانی» و سیاست درهای باز را میخورد، عبید زاکانی طنز سیاه خود را به عنوان مکانیسم دفاعی در برابر «مشاغل مزخرف» گریبر به کار میگیرد، کاوه آهنگر در برابر گسلایتینگِ دپارتمان منابع انسانی دست به اعتراض میزند و خواجه نظامالملک در سطح ارشد مدیریت، دچار ناهماهنگی شناختی عمیق از تبدیل انسان به «منبع» صرف میشود. در نهایت، متن به این نتیجه میرسد که مدیریت مدرن زمانی که از تسهیلگری به تکنولوژی سرکوب فردیت و کنترل تبدیل شود، تنها کارخانهای برای تولید میانمایگیِ انبوه خواهد بود؛ فضایی مسموم که نوابغ را مجبور به سکوت و انطباق میکند یا آنها را کاملاً از زیستبوم خود میراند. این مقاله را در ادامه می خوانید:
****
با احترام به زندهیاد جواد مجابی
تصور کنید ماشین زمان، نوابغ بلامنازع ادبیات، اندیشه و اسطورههای کهن ایران را در یک صبح شنبه، وسط یک دفتر «اُپن آفیس» با میزهای اشتراکی، صندلیهای ارگونومیک، دیوارهای شیشهای و تابلوهای نئونی «سخت کار کن، سخت تفریح کن» پیاده کند.

هیأتمدیرهای که به شدت دچار توهم کنترل همهجانبه است، این غولها را استخدام کرده تا با متدولوژیهای چابک (Agile)، اهداف و نتایج کلیدی (OKR) و داشبوردهای رنگارنگ، سازمان را به رستگاری و سودآوری نمایی برساند.
اما آنچه در این فضای مسموم و وهمآلودِ مبتنی بر قدرت پنهان و ترس سیستماتیک رخ میدهد، کمدی تلخی است از تقابل نبوغ رهاییبخش انسان با بوروکراسی تقلیلگرای مدرن. برای درک عمق این فاجعه، باید از عینک «ماکس وبر» جامعهشناس بزرگ به این اُپن آفیس نگاه کنیم. وبر هشدار داده بود که عقلانیت بوروکراتیک، انسان را در یک «قفس آهنین» محبوس خواهد کرد؛ قفسی که در آن کارآیی، محاسبهپذیری و کنترل جایگزین ارزشهای انسانی، خلاقیت و معنا میشود. حالا در این قفس آهنین که با رنگهای شاد سازمانی تزئین شده، اسطورهها و نوابغ ایرانی باید برای بقا بجنگند.
پرده اول: رستم، سندروم ناجی و اسپرینتهای بیپایانِ هفتخوان
در دپارتمان عملیات، رستم فرخزاد به عنوان «توسعهدهنده ارشد» یا همان نیروی کلیدی سازمان مشغول به کار است. او نماد بارز پدیدهای است که در روانشناسی صنعتی به آن «سندروم ناجی» (Hero Syndrome) میگویند.

سازمانهایی که فرایندهای آشفته و مدیریت استراتژیک ضعیفی دارند، برای زنده ماندن به قهرمانانی نیاز دارند که با کارِ شبانهروزی، خرابکاریهای لایه مدیریتی را جبران کنند.
در دپارتمان عملیات، رستم فرخزاد به عنوان «توسعهدهنده ارشد» یا همان نیروی کلیدی سازمان مشغول به کار است. او نماد بارز پدیدهای است که در روانشناسی صنعتی به آن «سندروم ناجی» (Hero Syndrome) میگویند. سازمانهایی که فرایندهای آشفته و مدیریت استراتژیک ضعیفی دارند، برای زنده ماندن به قهرمانانی نیاز دارند که با کارِ شبانهروزی، خرابکاریهای لایه مدیریتی را جبران کنند
مدیرعامل سازمان، کیکاووس، تجسم کامل «اصل پیتر» است؛ مدیری که تا سطح بیکفایتیاش ارتقا یافته و دائماً با تصمیمات هیجانی (مانند لشکرکشی احمقانه به مازندرانِ بازار رقابتی بدون تحقیقات بازار)، کل شرکت را در آستانه ورشکستگی قرار میدهد. هر بار که کیکاووس پروژه را به بنبست میکشاند، رستم احضار میشود. دپارتمان مدیریت پروژه (PMO) هفتخوان را به عنوان هفت «اسپرینت» (Sprint) در متدولوژی اجایل تعریف کرده است. رستم باید با دیو سپیدِ باگهای سیستمی و اژدهای مهلتهای زمانی غیرمنطقی (Deadlines) بجنگد.
اما تراژدی رستم از منظر جامعهشناسی سازمان، «استثمار پنهان» است. او قربانی ساختاری است که «فرسودگی شغلی» را به عنوان وفاداری سازمانی تئوریزه میکند. وقتی رستم پس از گذراندن هفتخوان، خسته و زخمی به دفتر برمیگردد، به جای استراحت، با یک جلسه «بازنگری اسپرینت» (Sprint Retrospective) مواجه میشود که در آن، اسکرام مستر (Scrum Master) از او میپرسد: «رستم جان، چرا در خوان چهارم، زمان استراحتت ده دقیقه از حد استاندارد بیشتر شد؟ نرخ سُرعت (Velocity) تیم افت کرده است!» رستم، قدرتمندترین نیروی سازمان، در تار و پود میکرومنیجمنت و متریکهای کمیِ بیارزش، در حال فروپاشی روانی است، اما چون فرهنگ سازمانی به او یاد داده که «مردان قوی هرگز شکایت نمیکنند»، او در سکوت، به سمت سکته قلبی در پشت میز کارش پیش میرود.
پرده دوم: فردوسی، ازخودبیگانگی مارکسیستی و توهم گیمی فیکیشن
فردوسی را در نقش مدیر پروژههای استراتژیک تجسم کنید. او سی سال تمام، بدون درخواست تعادل بین کار و زندگی (Work-Life Balance) و با تمرکزی فولادین، روی مگاپروژهی «شاهنامه» کار کرده تا هویت و مزیت رقابتی سازمان را از ورشکستگی قطعی نجات دهد.

او بر اساس انگیزشهای درونی عمیق کار میکند؛ چیزی که روانشناسان انسانگرا مانند «آبراهام مزلو» آن را در قله هرم نیازها و به عنوان «خودشکوفایی» تعریف میکنند.
فردوسی را در نقش مدیر پروژههای استراتژیک تجسم کنید. او سی سال تمام، بدون درخواست تعادل بین کار و زندگی و با تمرکزی فولادین، روی مگاپروژهی «شاهنامه» کار کرده تا هویت و مزیت رقابتی سازمان را از ورشکستگی قطعی نجات دهد. اما سازمان مدرن، تاب تحمل این نوع انگیزش خودمختار را ندارد. مدیرعامل به جای درک عظمت کار میگوید: «ابوالقاسم جان،…هیأتمدیره تصمیم گرفته …ما به شما نشانِ «شوالیه حماسی» در پلتفرم داخلی میدهیم و مقداری سهام شرکتی که تا ده سال دیگر قابلیت نقدشوندگی ندارد!»
اما سازمان مدرن، تاب تحمل این نوع انگیزش خودمختار را ندارد. از دیدگاه «نظریه عاملیت» (Agency Theory)، سازمان همیشه فرض میکند که کارمند در پی طفره رفتن از کار است و باید با ابزارهای بیرونی کنترل شود. درست در روز تحویل پروژه، کیکاووس (یا سلطان محمودِ مدیرعامل) او را به دفترش میخواند. مدیرعامل به جای درک عظمت کار، داشبورد ترلو (Trello) را باز میکند و میگوید: «ابوالقاسم جان، تارگتها در سهماهه چهارم بر اساس مدل کسبوکار تغییر کرده. هیأتمدیره تصمیم گرفته به جای پاداش طلاییِ توافقشده، از تکنیکهای گیمی فیکیشن استفاده کند؛ ما به شما نشانِ «شوالیه حماسی» در پلتفرم داخلی میدهیم و مقداری سهام شرکتی که تا ده سال دیگر قابلیت نقدشوندگی ندارد!»
اینجاست که تئوری «ازخودبیگانگی» (Alienation) کارل مارکس با تمام قوا خود را نشان میدهد. فردوسی میبیند که سی سال رنج وجودیاش، در یک شیت اکسل و چند نشان دیجیتالی بیارزش خلاصه شده و مالکیت معنوی اثرش توسط دپارتمان بازاریابی مصادره شده است. گیمی فیکیشن در اینجا، نه ابزاری برای انگیزش، بلکه مکانیسمی برای استثمار پنهان است؛ ابزاری که «مکتب فرانکفورت» آن را فریب ایدئولوژیک مینامد تا کارگر نفهمد حقوق واقعیاش در حال غصب شدن است. فردوسی استعفا میدهد، اما در نهایت، واحد حقوقی با استناد به قراردادهای ظالمانه عدم افشا (NDA)، او را تهدید به شکایت میکند.
پرده سوم: حافظ، سراسربین فوکو و استبداد تناسب فرهنگی
حافظ پشت میزش نشسته و در حال گذراندن دوره تحقیرآمیز بهبود عملکرد (PIP) است. مدیر منابع انسانی که در واقع پلیس مخفی سازمان است، او را یک «نیروی سمی» میداند که با «فرهنگ سازمانی» همخوانی (Cultural Fit) ندارد.

مشکل حافظ این است که او نمیتواند خود را با «عقلانیت ابزاری» که تئوریسینهای مکتب فرانکفورت (مثل آدورنو) به شدت نقد میکردند، تطبیق دهد. در عقلانیت ابزاری، هر چیزی (حتی زبان، شعر و احساس) تنها زمانی ارزش دارد که ابزاری برای رسیدن به سود باشد.
حافظ قربانی پدیدهای روانشناختی به نام «مثبتاندیشی سمی» است. سازمانهای امروزی انتظار دارند کارکنان نه تنها کار کنند، بلکه «وانمود کنند» که در اوج خوشبختی هستند. حافظ به دلیل مقاومت در برابر این تغییرات و پوزخند زدن به سخنرانیهای انگیزشی پوچ مدیرعامل، محترمانه اخراج میشود؛ با این برچسب که او «چابکی ذهنی» ندارد
حافظ به جای پر کردن تایمشیتها که نماد کنترل زمان تیلوریستی هستند، در جلسات استعارههای چندلایهای به کار میبرد. وقتی از او میخواهند چشمانداز پنجسالهاش را در فرمهای «ارزیابی ۳۶۰ درجه» بنویسد، با لبخندی تلخ مینویسد: «حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو…» سازمان این را یک دهنکجی میداند. ارزیابی ۳۶۰ درجه در ظاهر دموکراتیک به نظر میرسد، اما در واقع تجسم کامل مفهوم «سراسربین» (Panopticon) از دیدگاه «میشل فوکو» است؛ جایی که همکاران به نگهبانان یکدیگر تبدیل میشوند.
علاوه بر این، حافظ قربانی پدیدهای روانشناختی به نام «مثبتاندیشی سمی» است. سازمانهای امروزی انتظار دارند کارکنان نه تنها کار کنند، بلکه «وانمود کنند» که در اوج خوشبختی هستند. «آرلی هوکچایلد» این پدیده را «کار عاطفی» (Emotional Labor) مینامد. حافظ به دلیل مقاومت در برابر این تغییرات و پوزخند زدن به سخنرانیهای انگیزشی پوچ مدیرعامل، محترمانه اخراج میشود؛ با این برچسب که او «چابکی ذهنی» ندارد.
پرده چهارم: سعدی، تئوری بازیها و فروپاشی توهم امنیت روانی

سعدی استاد شبکهسازی، دیپلماسی شرکتی و مشاور ارشد ارتباطات سازمانی است. او با درک عمیقی از روانشناسی اجتماعی و تئوری بازیها (Game Theory)، میداند که سازمان میدان نبردِ منافع شخصی و سیاستهای غیررسمی است. او «گلستان» را به عنوان مانیفستِ زنده ماندن در سازمانهای سمی تدوین میکند.
سعدی در یک جلسه تاونهال (Townhall)، با یک حکایت نیشدار استراتژیهای متناقض مدیرعامل را زیر سؤال میبرد. او قصد دارد سازمان را از پدیده مخرب «گروهاندیشی» که «اروینگ جانیس» آن را عامل تصمیمات فاجعهبار میداند، نجات دهد
اما اشتباه محاسباتی سعدی در درک یک مفهوم مدرن ریشه دارد: او فریب شعار «امنیت روانی» را میخورد. تیمهای منابع انسانی امروز مرتباً از سیاست درهای باز (Open Door Policy) دم میزنند. سعدی با اتکا به همین شعارها، در یک جلسه تاونهال (Townhall)، با یک حکایت نیشدار استراتژیهای متناقض مدیرعامل را زیر سؤال میبرد. او قصد دارد نقش «وکیل مدافع شیطان» (Devil’s Advocate) را بازی کند تا سازمان را از پدیده مخرب «گروهاندیشی» که «اروینگ جانیس» آن را عامل تصمیمات فاجعهبار میداند، نجات دهد.
اما در سازمانهای مبتنی بر قدرت سلسلهمراتبی، امنیت روانی یک تله است. فردای آن روز، دسترسیهای شبکه سعدی قطع شده و توسط حراست تا درِ خروجی مشایعت میشود. در فایل منابع انسانی او نوشته میشود: «ایجاد تنش در همسویی استراتژیک». سازمان نشان میدهد که تابآوری شنیدن حقیقت را ندارد و گفتمان انتقادی را به عنوان تهدید سرکوب میکند.
پرده پنجم: عبید زاکانی، مشاغل مزخرف و بدبینی سازمانی به مثابه مکانیسم دفاعی
عبید زاکانی در نقش حسابرس داخلی یا شاید استراتژیست ارشد محتوا، در گوشهای از دفتر نشسته و با پوزخندی دائمی به مانیتور خیره شده است.

او دقیقاً نماینده تئوری «مشاغل مزخرف» (Bullshit Jobs) اثر «دیوید گریبر» است.
اما از منظر روانکاوی، طنز تلخ و بدبینی عبید، یک مکانیسم دفاعی سالم در برابر «اسکیزوفرنی سازمانی» است. وقتی سازمان از شما میخواهد که باور کنید یک شرکت تولیدکننده سس مایونز در حال «تغییر دادن جهان» است، تنها راه برای حفظ سلامت عقل، خندیدن به این پوچی است. عبید دلقک دربار نیست؛ او تنها کسی است که میبیند پادشاه (مدیرعامل) کاملاً برهنه است
گریبر معتقد بود که بخش عظیمی از مشاغل شرکتی مدرن (مانند هماهنگکنندههای جلسات، مشاوران تغییر، مدیران همسویی) هیچ ارزش واقعی تولید نمیکنند و صرفاً برای حفظ ساختار قدرت و مشغول نگهداشتن افراد ایجاد شدهاند.
عبید این را میداند. او رساله «اخلاق الاشراف» را به عنوان «بیانیه ارزشهای سازمانی» (Core Values) بازنویسی میکند. او در جلسات با لحنی کاملاً جدی اما مملو از طنز سیاه، تناقضات را به رخ میکشد. او نشان میدهد که چگونه ارزشهای اعلامشده (Espoused Values) مانند «شفافیت و صداقت»، در عمل جای خود را به ارزشهای استفادهشده (Enacted Values) یعنی «تملق، زیرآبزنی و گزارشسازی دروغ» دادهاند.
در روانشناسی سازمانی، رفتار عبید به عنوان «بدبینی سازمانی» شناخته میشود. مدیران فکر میکنند عبید یک فرد بدبین و مخرب است، اما از منظر روانکاوی، طنز تلخ و بدبینی او، یک مکانیسم دفاعی سالم در برابر «اسکیزوفرنی سازمانی» است. وقتی سازمان از شما میخواهد که باور کنید یک شرکت تولیدکننده سس مایونز در حال «تغییر دادن جهان» است، تنها راه برای حفظ سلامت عقل، خندیدن به این پوچی است. عبید دلقک دربار نیست؛ او تنها کسی است که میبیند پادشاه (مدیرعامل) کاملاً برهنه است.
پرده ششم: کاوه آهنگر و منابع انسانی ضحاک؛ تقابل با آپاراتوس ایدئولوژیک
کاوه آهنگر یک مهندس کفِ کارگاه یا لیدر اتحادیه غیررسمی کارکنان است.

او با خشم به طبقه بالا نگاه میکند، جایی که مدیر ارشد منابع انسانی (که در این سناریو استعارهای از ضحاک ماردوش است) نشسته است. مارهای روی دوش ضحاک، نماد دو استراتژی مخرب سازمان هستند: «اضافهکار اجباری و بدون حقوق» و «میکرومنیجمنت». این دو مار، هر روز مغز جوانان و استعدادهای سازمان را میخورند.
کاوه چرمِ پیشبندِ خود (نماد کار واقعی و ارزشآفرین) را بر سر نیزه میکند و در برابر خشونت ساختاری میایستد. او نشان میدهد که دورههای تابآوری شرکتی، تنها تلاشی است برای اینکه کارکنان یاد بگیرند چگونه سیلیهای بیشتری از سیستم بخورند بدون اینکه اعتراض کنند
دپارتمان منابع انسانی ضحاک، از نقش سنتی خود فاصله گرفته و به آنچه «لویی آلتوسر» فیلسوف فرانسوی «آپاراتوس ایدئولوژیک سازمان» مینامد، تبدیل شده است. وظیفه پنهان منابع انسانی در اینجا، بازتولید ایدئولوژی اطاعت است. آنها با برگزاری دورههای آموزشی ذهنآگاهی (Mindfulness) و یوگای خنده، تلاش میکنند مشکلات ساختاری سازمان (حقوق ناعادلانه، اهداف غیرمنطقی) را به عنوان ضعفهای روانشناختی و فردی کارمند جا بزنند. این همان تکنیک روانی «گسلایتینگ» (Gaslighting) است. به جای اینکه بگویند «سیستم ما استثمارگر است»، میگویند «تو مدیریت استرس نداری؛ لطفاً از اپلیکیشن مدیتیشن شرکت استفاده کن تا فردا بتوانی دوازده ساعت دیگر کار کنی!»
کاوه چرمِ پیشبندِ خود (نماد کار واقعی و ارزشآفرین) را بر سر نیزه میکند. او در برابر این خشونت ساختاری میایستد. او نشان میدهد که دورههای تابآوری شرکتی، تنها تلاشی است برای اینکه کارکنان یاد بگیرند چگونه سیلیهای بیشتری از سیستم بخورند بدون اینکه اعتراض کنند.
پرده هفتم: خواجه نظامالملک، ناهماهنگی شناختی و فاجعه در اتاق هیأتمدیره
در طبقه مدیران ارشد (C-Level)، در میان مبلمانهای چرمی، خواجه نظامالملک طوسی در نقش مدیر ارشد استراتژی (CSO) نشسته است.
او روزگاری «سیاستنامه» را برای اداره یک امپراتوری نوشته بود، اما حالا در حال تجربه یک بحران وجودی عمیق است. نظامالملک دچار یک «ناهماهنگی شناختی» ویرانگر شده است؛ وضعیتی که لئون فستینگر، روانشناس، آن را زمانی توصیف میکند که باورهای عمیق فرد با رفتارها و عملکردهایش در تضاد شدید است.
فاجعه این نیست که ما در فرایند استخدام اشتباه میکنیم؛ فاجعه این است که ما محیطی میسازیم که در آن، شیرها مجبور میشوند صدای گوسفند دربیاورند تا زنده بمانند. در این فضای مسموم، نهتنها شاهنامه و گلستانی خلق نمیشود، بلکه سازمان پر میشود از کوتولههای بوروکراتیک؛ کسانی که یاد گرفتهاند چگونه با کلمات مدیریتی زبانبازی کنند، کیپیآیها را دستکاری کنند و در نمایشِ «مشغول بودن»، بهترین بازیگر باشند
او از پشت شیشههای ضدصدای دفترش به کارمندانی (مانند رستم و کاوه) نگاه میکند که در چرخه بیرحمانه فرسودگی دست و پا میزنند. نظامالملک میبیند که چگونه ابزارهایی مانند «کارت امتیازی متوازن» که قرار بود سازمان را بهینهسازی کنند، تبدیل به شکنجهگاههایی شدهاند که در آنها هیچ فضای خالی برای نفس کشیدن انسان باقی نمانده است.
از دیدگاه «مطالعات انتقادی مدیریت» (Critical Management Studies)، او متوجه میشود که تمام تئوریهای مدیریت جریان اصلی، در واقع تکنولوژیهایی برای رام کردن انسان و تبدیل او به یک «منبع» صرف هستند تا بیشترین ارزش افزوده از او استخراج شود. نظامالملک در حالی که به داشبوردهای مدیریتی زل زده، درمییابد که بالاترین سطح مدیریت، تنهاترین و توخالیترین جایگاه است؛ جایی که تو در ظاهر قدرت داری، اما در واقع تنها یک کارگزار برای منطق بیروح سودآوری هستی. او میفهمد که هنر حکمرانی و مدیریت که روزگاری برای ساختن تمدن بود، حالا به هنر فریب دادن اعداد در بورس و تقلیل انسان به نرخ تبدیل (Conversion Rate) تنزل یافته است.
نتیجهگیری: پایان تلخ یک کمدی سازمانی و خلق میانمایگی
این روایت وهمآلود از برخورد نوابغ و اسطورههای ایرانی با فضای سازمانی مدرن، بازنمایی دقیق روزمرگیِ بسیاری از متخصصان در سازمانهای امروز است. آنچه این سناریو را به هم متصل میکند، رشتهای نامرئی اما به شدت مستحکم از «ترس سیستماتیک» است. مدیریت مدرن، با وامگیری از زبانی ظاهراً علمی و مثبت، توانسته است ساختار سلسلهمراتبی و استبدادی خود را به شکل زیبایی پنهان کند.
در این سیستم، ادبیات، اسطوره، تفکر انتقادی و جسارت که همگی ذاتاً رهاییبخش هستند، به شدت سرکوب میشوند. نوابغی مانند فردوسی، حافظ، سعدی، رستم و عبید خطرناکند؛ زیرا آنها «چرایی» سیستم را زیر سؤال میبرند، در حالی که سیستم فقط تکنسینهایی مطیع میخواهد که «چگونگی» انجام دستورات را بپذیرند.
فاجعه این نیست که ما در فرایند استخدام اشتباه میکنیم؛ فاجعه این است که ما محیطی میسازیم که در آن، شیرها مجبور میشوند صدای گوسفند دربیاورند تا زنده بمانند. در این فضای مسموم، نهتنها شاهنامه و گلستانی خلق نمیشود، بلکه سازمان پر میشود از کوتولههای بوروکراتیک؛ کسانی که یاد گرفتهاند چگونه با کلمات مدیریتی زبانبازی کنند، کیپیآیها را دستکاری کنند و در نمایشِ «مشغول بودن»، بهترین بازیگر باشند.
مدیریت، زمانی که از یک دیسیپلین تسهیلگر برای شکوفایی انسان، به یک تکنولوژی بیرحم برای کنترل و سرکوب فردیت تبدیل شود، دیگر هنر پیشبرد اهداف نیست؛ بلکه کارخانهای است برای تولید میانمایگیِ انبوه. و در این کارخانه تاریک، نوابغ یا میشکنند، یا در سکوت اخراج میشوند، یا بدتر از همه… در نهایت شبیه مدیرانشان میشوند.
۲۱۶۲۱۶
کد مطلب 2278646
-
تیره روزی اسطورهها و ادبای ایران زمانی که کارمند می شدند/ تراژدی نبوغ در قفس آهنین / کمدی تلخ سقوط نوابغ در بوروکراسی مدرن
-
ایران؛ میان عقل و آتش / جنگ از جایی آغاز می شود که عقل خاموش است
-
ازهمکاران خود بدگویی نکند/ سی ویژگی یک استاد دانشگاه